حرف های ناگفته
مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسید/ جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید
سوت و کور. از مشغله کار و زندگی که بگذریم این روزها این اسباب کشی لعنتی بدجوری کاسه و کوزه منو به هم ریخته!! از تلفن واگذار شده که اجازه دسترسی به اینترنت را نمیده تا اسباب و وسایل کارتن پیچ شده که مثل لشکر قاجار!!!!!! جلوی چشم آدم رژه میرن!! اعصاب داغونه!! الان هم به برکت گذری بر دانشگاه اسبق چند دقیقه ای فرصت شد تا چند خطی وبلاگ سیاه کنم! راستی منم این کافه نمیدونم چی چی که همه رفتن رفتم. البته فقط حدود ۱۰ دقیقه اونجا بودم. ولی خب توی همین ۱۰ دقیقه کلی به جمع حال دادم!! مهر و محبت هیچکدومتون از یاد نمیره. خیالتون جمع!! و..... کلی حرف ناگفته دارم واسه گفتن! دعا کنید زودتر از این وضعیت رقت بار خلاصی پیدا کنم میرسم خدمتتون!
خلاص!!! حال و حوصله ندارم. اینها را که می نویسم چیزهایی است که همین الان به ذهنم می رسد.... شاید هم نمی رسد!!! مرگ می خواهم!! اصلا سخته! خیلی سخته! اینکه از تو یه مدینه فاضله بسازند واسه خودشون.... تازه این مدینه فاضله هم به زعم خودشون مدینه فاضله باشه. بعد که بفهمند تو اونی نیستی که اونا واسه خودشون ساختن تکفیرت کنند... نفهمیدم چی گفتم. شما هم شاید نفهمید. نه مطمئنا نمی فهمید... زمان می خوام برای خلاصی از این حال و هوا والبته کمک!!! فقط خدا!!! پی نوشت: دیوانه ام!! علی! چه بی قراری! امشب انگار منتظر اتفاقی هستی. چقدر با خودت نجوا می کنی؟ آسمان را چرا اینقدر نگاه می کنی؟ چرا آیه "انا لله" از زبانت نمی افتد؟! باباجان! امشب کلثومت ذوق پذیرایی از تو را دارد! برایت افطار دو نوع خورشت آماده کرده است. نمک وشیر! نمی خوری؟ علی جان! علی جان! سحر که می خواهی برای نماز بروی نمی دانم چرا کوفه را غبار غم گرفته است. مدینه هم دلشوره دارد! مرغکان وغازها هم انگار بی قرارند! دور تو می گردند. خواب ندارند؟! چرا راهت را می بندند؟ درب خانه چرا شالت را می گیرد؟ اینها چه می دانند؟ چرا نمی گذارند بروی؟! برای نماز که میروی همه را بیدار می کنی. حتی آن نفرین شده را! قربانت شوم، دلت برای او هم می سوزد که پندش می دهی: "کاری که می خواهی بکنی عرش را می لرزاند." مولایم! ملائکه هم التماست می کنند که نروی. اما می روی! تو می دانی که باید بروی! بابایم! غازها طاقت ندیدنت را ندارند! درب خانه می خواهد هر روز بوی تو را استشمام کند. پس زینبت چه کند؟! داغ مادر هنوز بر جگرش سنگینی می کند! "فاطمه در جنان می رود از هوش" "ناله دخترش می رسد بر گوش" مظلوم ترین امامم! چه داغی بر دل شیعه خواهد نشست با رفتنت! نرو! التماست می کنم نرو!... کاش نمیرفتی!
پی نوشت: علی(ع) صبح به مسجد خواهد رفت. "مکن ای صبح طلوع" خدای عزیزم جانم به فدایت، دورت بگردم، قربانت شوم!!........... شرمنده ام که به تو اعتماد نداشتم!!!
پی نوشت: چند وقتی بود کارم جایی گیر کرده بود. هر چه این در و آن در میزدم افاقه نمیکرد! دنبال انواع و اقسام پارتی ها هم رفتم فایده نداشت. بیشتر از دو ماه بود که پیگیر این قضیه بودم و مدام سرخورده میشدم. دو شب پیش یک نفر به عنوان پارتی به من معرفی شد تا شاید کارم را راه بیاندازد! از اول هم دل خوشی از این جماعت رابطه ای نداشتم. بیشتر اصرار اطرافیان مرا به جلو هل می داد! دیروز صبح قرار بود به آقای "پارتی" زنگ بزنم تا سفارشم را بکند و باز بدوم دنبال کارم! موقع اذان صبح بود که دلم شکست. یاد بزرگترین پارتی عالم افتادم! از خودم خجالت کشیدم. به خودم فحش دادم. با خودم گفتم دیگه غلط بکنم سراغ بنده هاش برم. به خودش توکل کردم و گفتم دنبال کارم را تا آخر میگیرم. بدون پارتی! اگر درست نشد حتما حکمتی داشته!! باور نمیکنید دیروز صبح که رفتم برای پیگیری همان شخصی که قبلا با من انگار پدرکشتگی داشت آنقدر مودبانه با من برخورد کرد که جا خوردم! بعد هم گفت ظهر تماس بگیر تا جواب نهایی را بدهیم. ظهر هم که تماس گرفتم گفت کارتان درست شد و مشکلی نیست! به همین راحتی!!! « دلم گرفته است و زين جماعت کسي ز حالم خبر ندارد ! » « بجز که سوزد، بجز که سازد، به خويش راهي دگر ندارد ! » ******* فقط سوز دلم را در جهان پروانه مي داند غمم را بلبلي کاواره شد از خانه مي داند باميدي نشستم شکوه خود را بدل گفتم همي خندد بمن، اين هم مرا ديوانه مي داند!؟ ********* تا آخر دنيا هم که بري، همينه که هست،يعني يه آدم درست و حسابي پيدا نميشه، مگه که چي بشه! « دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر » « کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست » عده اي غرق در مال دنيا و غافل، عده اي حيران در وادي مقام و غافل، عده اي خوش با عباداتي غير قابل ذکر و غافل، عده اي سرمست از اميد به رحمت و نعمتهاي اخروي خدا و باز هم غافل، عده اي در بيم از عذاب خدا و اينان هم غافل. و ناغافلان، آگاهان، خوشحالان، سبکبالان، خوش خوشند با خود خدا، عده اي خدايي، عده اي در تعليق بين دنيا و آخرت، در حرکت روحي بسمت بالا، در همنشيني با ملائکه اي که خوشحالند از همنشيني با آنها رها از تمامي قيود، بهترين لحظاتشان، تنهائيشان است. زيباترين حالاتشان، سجده هاي مخفيانه شان است. در تاريکي شب در پرده اي از نور با سجده گاهي از تربت حسين (ع) و با جانمازي لطيف و دوست داشتني از بال ملائک. مي گوئيد نيست؟ چرا! هست. منتهي براي چشماني بيدار! بگرديد، پيدا مي کنيد!!
۱- میلاد کریم اهل بیت است......مبارک باشد!! ۲- صداهایی از کائنات به گوش میرسد! زمینیان فریادهایشان را شروع کرده اند! عالم و آدم "بسیج" شده اند تا علی سحرگاه ۱۹ رمضان مسجد نرود! اما می رود.......... امشب دوباره هوس گريه پنهاني دارم. در زير باران هوس کوچه گردي دارم. بگذار تا اگر کسي مرا در زير باران ديد، اشک چشم را نم باران بپذيرد؛ مي خواهم آنقدر مست و لايعقل در کوچه ها بگردم تا بلکه عقلم زايل شود. زايل شود و رازهاي مگو بر قلمم بيايد! رازهاي کمر شکن، رازهاي حزين! امشب مي خواهم فتوي بدهم! مستي است ديگر! نگوئيد فتوي دادن عقل مي خواهد، نه! من فقط وقتي ديوانه ام، مفتي ام! عاقل که باشم ساکتم و صبور! بگذار فتوي دهم که اين قصر و کاخ عين کفر است. بگذار بگويم که نماز در قصر، قصر( شکسته) است. آي مؤمن دينت کجاست؟ نکند پشت ديوارهاي کاخ مانده است، آيا چشم من تازه روشن شده يا اين حقيقت است که رزمجويان شغال شده اند، تيغ زبانم ديگر در دهان زنگ زده است ، چشم رنگ نگراني گرفته است، اگر چه موسي صفتاني هستند که مي کوشند اما باز هم دور، دور گوساله پرستان شده است! نه، مرا نمي توانند رنگ کنند. من فريب گوساله را نمي خورم گر چه بگويد که موسي است. مواظب باشيد، زره را از پشت ببنديد که نامرد و مرد درهم شده اند. آري، ديگر دکان عقل تخته است. عقل بچه تر از آن است که حرفهاي بزرگ بگويد! ياد روزهاي سبز بخير. کاخ و کوخ با هم!؟ خدايا چه مي بينم، تفنگها پوسيده و خونها لخته شده است. از خون شهدا کاخ سبز شده؟ نه، حق ما نيست که قصر نشين باشيم ، حق ما نيست که در صف اينان باشيم. حق ما تيغ علوي است. منش ما منش فاتح خيبر است. اين چهره هاي زشت برادران و خواهران ما نيستند. آري کردارهاي زشت الگوي ما نيستند، ما را با تهاجم فرهنگي غرب کاري نيست. تهاجمي اگر هست از خود ماست، ببينيد چشمهاي آز را. بشکنيد دستهاي طمع را، ببنديد چشمهاي شهوت را، دور بريزيد خوشيهاي سگي را، دور بريزيد رفتارهاي خوکي را، واي خداي من اين چه دنيايي است، دلم مي سوزد به حال مهدي (عج) که اين مملکت را به او نسبت مي دهند. و ... مستي از سرم پريد! عقلم کار مي کند، عجب چيزهايي نوشتم ! نه خير! شديدا تکذيب مي شود!! خيلي هم خوبست! همه خوبند و قشنگ، هيچکس هم کارهاي بد بد نمي کند! آدم خوبا مائيم و آدم بدا، تهاجم فرهنگي غرب! آخرش هم ما مي بريم! عين فيلمهاي سينمائي !! ...
۱- امروز یک جانباز اعصاب و روان را دیدم. تازه مرخص شده بود! از آسایشگاه اعصاب و روان.... زار میزد بنده خدا!! خودش را نمی گویم..حرف هایش را می گویم. چهره اش را می گویم... خودش که مثل کوه بود!!!! ۲- بابت تغییرات قالب وبلاگ شرمنده! ظاهرا مشکلی برای کامنت گذاشتن دوستان پیش اومده بود. در هر صورت با احترام به نظر دوستانی که از این قالب خوششون میاد یا نمیاد دوباره همینو گذاشتم؟! هندوانه زير بغل کسي دادن در فرهنگ لغت يعني چاپلوسي و تملق کردن! حضرت مستطاب، مقرب درگاه، اولي الاولين، صاحب اختيار از صاحب الاختيار، جناب مستطاب، فرشته مقرب درگاه الوهيت، ... حضرت عزرائيل؛ خيلي چاکريم، دست بوسيم، نمک گذاريم، نوکريم، قربان قدمهايت!!! نکند خداي ناکرده موقع تشريف فرمائي بر بالين اين حقير صغير سراپا تقصير؛ اخلاق هميشه حسنه و خلق و خوي خوش و روي زيبايتان؛ خداي ناکرده، زبانم لال به ما که رسيد تبديل شود به ... !
حکایت نوشت: روزى سلمان فارسى در كوفه از بازار آهنگران مى گذشت ، جوانى را ديد كه بى هوش روى زمين افتاده و مردم به اطرافش جمع شده اند. بحار: ج 22، ص 385. ۱) دیشب شب جمعه اول ماه رمضون بود و طبق حدیث خدا هر کی رو اومده در خونش بخشیده! 2) منم رفتم! اگه قسمت اول صغری باشه و قسمت دوم کبری، نتیجه منطقیش معلومه!!! آی خدا؟...؟...
پی نوشت: *کامنت های پست قبل را بالاخره جواب دادم. عذر تقصیر برای تاخیر! *دیروز داشتم به اهدای عضو فکر میکردم. به این که وصیت کنم اگه مرگ مغزی شدم و خواستن اعضای بدنم را اهدا کنن اول تحقیق کنن ببینن اگه اونی که قراره اعضای من بهش پیوند بشه آدم درست درمونیه اعضام اهدابشه. آخرش به این نتیجه رسیدم که اصلا تو چیکاره ای که می خوای واسه این امانتی تعیین تکلیف کنی؟؟!! خودش میدونه به کی بده!! بعد اومدم دیدیم 2 تا از دوستان دو تا پست گذاشتن در مورد اهدای عضو!! یکی حافظ نوشت: بوقت گل شدم از توبه شراب خجل که کس مباد ز کردار ناصواب خجل بود که یار نرجد زما به خلق کریم که از سوال ملولیم و از جواب خجل ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم شدیم در نظر رهروان خواب خجل
ندبه نوشت: ... عَزیزٌ عَلَیَّ اَن اَرَی الخَلقَ وَ لا تُری، وَ لا اَسمَعَ لَکَ حَسیساً وَ لا نَجوی، عَزیزٌ عَلَیَّ اَن تُحیطَ بِکَ دُونِیَ البَلوی، وَ لا یَنالَکَ مِنّی ضَجیجٌ وَ لا شَکوی، بِنَفسی اَنتَ مِن مُغَیَّبٍ لَم یَخلُ مِنّا، بِنَفسی اَنتَ مِن نازِحٍ ما نَزَحَ عَنّا... بسیار سخت است بر من که خلق را همه ببینم و تو را نبینم و هیچ صدایی از تو حتی آهسته هم به گوشم نرسد، بسیار سخت است بر من به واسطه فراق تو رنج و بلوی بر من احاطه کند و ناله زار من به تو نرسد و شکوه به تو نتوانم، به جانم قسم که تو آن حقیقت پنهانی که دور از ما نیستی، به جانم قسم تو آن شخص جدا از مایی که ابدا جدا نیستی! دلم گرفته، کسي ندارم که من غريبي در اين ديارم کسي ز حالم خبر ندارد شب اميدم سحر ندارد که آسمانم قمر ندارد دگر دعايم اثر ندارد مشهد و شيراز و تهران و ... نداره! وقتي مي گم در اين ديار غريبم يعني در دنيا غريبم، همه جا برام غير قابل تحمله، غريبي زمينه تنهايي است و من چون غريبم، پس تنهام همه اونايي که به جايي رسيدن از تنهايي بوده، ولي من با تنهاييم به جايي که نرسيدم، بمونه، از همه جا هم مونده ام! با هر کسي مي شينم بعد چند دقیقه ديگه حرفي براي گفتن ندارم، اصلا همه يه جور ديگه اند! شايد من يه جور ديگه ام، از دنيا بريدم به آخرت برسم، دنيام خراب شد، آخرتم خرابتر ! خراب کردم حسابي هم خراب کردم، شده ام خسر الدنيا و الاخره ، خر دنيا و خرس آخرت !! ... زرشک اصلا مي دونيد چيه؟ فردا مي خوام برم شاه عبدالعظیم! مي خوام برم چکار ؟ به شما چه ؟ مي خوام برم ديگه !
سُبحانَکَ ما اَعظَمَ شأنَک، وَ أقهَرَ سُلطانَکَ، وَ أَشَدَّ قُوَّتَکَ، وَ أَنفَذَ أَمرَکَ! ای خدای پاک و منزه چقدر شأن و جلال تو بزرگ و سلطنت تو قاهر و غالب و قدرت تو شدید و فرمانت نافذ است.
سکوت را چهار دليل است که در خود کلمه سکوت مستتر است. س : سوخته دلي و ساکنان عالم بزرگترين غمشان همان علت سکوتشان است. گاهي که اين سکوت بدليل کم صبري يا بيقراري يا عصبانيت مي شکند مسکوت آرزو مي کند که اي کاش ساکت همان طور ساکت مي ماند که سکوت بسياري از محتويات دل را مخفي مي کند و همين شايد تنها حسن سکوت باشد !
پی نوشت:
برای رمضان: ... یا اَرحَمَ الرّحِمینَ ، یا مَن عَفا عَنّی وَ عَمّا خَلَوتُ بِهِ مِنَ السَّیِئاتِ ، یا مَن لَم یُواخِذنی بِارتِکابِ المَعاصی، عَفوَکَ عَفوَکَ عَفوَکَ ... ای مهربانترین مهربانان عالم، ای کسی که از من و از بدیهایی که از شرم خلق پنهان داشتم درگذشتی، و ای کسی که مرا به ارتکاب گناهان مواخذه نفرمودی، عفو تو عفو تو عفو تو شامل حالم باد! بخوان و برو، بخوان و بپر، بخوان و زيبا شو، حتي زيباتر از الآن، به زيبائي ملائک و حتي زيباتر از ملائک، ديگر اجسام دنيوي زيبايي تو را مصداق نمي شوند، نه خورشيد! و نه ماه و نه هيچ چيز ديگري! اين جسم هر چه بيشتر رنج ببيند، براي او اندامش زيباتر مي شود. اين جسم هر چه بيشتر گريه کند، قشنگتر و جذاب تر مي شود. اين دست هر چه بيشتر به سينه بزند با اراده تر مي شود. اين لبها و زبان هر چه بيشتر با ذکر او مانوس شود، دلفريب تر مي شود. بگذار تا ميمونها با پودر و ماتيک و آرايش به صورت خود برسند. بگذار تا دنيوي ها با ورزش و زيبايي اندام بدنهاي کثيفشان را روي فرم بياورند. بگذار تا قيافه خشکيده و روزه دارت در نظر آنها زشت نمايان شود. بگذار تا چشمان کثيفشان کمتر صورت نورانيت را ببيند. برادرم! زيبايي ظاهري هم حتي با ورزش و زيبايي اندام حاصل نمي شود، مگر چشمان گود افتاده و کثيف و پر از گناهشان را نمي بيني، مگر صورتهاي پر از جوش و لک و گونه هاي ورم کدره و ... را نمي بيني، اين قيافه دنيوي آنهاست واي بحال آخرت! بخوان سرود خدايي و زيبا شو، زيبائيت در دنيا خيره میکند و خوشا به آخَرت. خواهرم! لباست زيبنده توست، خواهرم چادرت يادآور لباس مادرمان و دختر پيغمبرمان است. خودت را بپوشان تا چشم کثيف و آلوده، در حسرت زيارت جانشين فاطمه زهرا (س)، لجن مال شوند. مبادا خودت را از ميمونهاي بزک کرده اي که براي چشمان حق بين مانند خوکهاي لجن مال شده پلاسند، و متعفن در کوچه و خيابان کمتر بداني. اصلا مقايسه ات بيخود است؛ کجا گوهر را با مدفوع خوک مقايسه مي کنند. قياس مع الفارق است. صداي ناله زهرا (س) هنوز بگوش مي رسد. اولياء گوش کنيد باز هم زهرا(س) به بيت الاحزان رفته است. خون فرزندانش در سنگفرش خيابانهاي خرمشهر و مهران و در خاکريزهاي جنوب خشک نشده است که مي بيند اسيران خاک چگونه تيرهاي زهرآگين نگاهشان را به پيکره نيمه جان آنها فرو مي کنند! دل فاطمه (س) را خون نکنيد! و باز هم برادرم! اگر چشم پاکت را هنوز پاک نگهداري، براحتي زيبايي ها را تشخيص مي دهي، ترا حق مي دهم اگر در خيابانها کنار جوي آب بنشيني و استفراغ کني! تازه اين قيافه دنيويشان است. خدا در آخرت چشمت را به آنها نيندازد که در جلوي فرشته ها و همراهان، حال بهم خوردگيت موجب خجالتت مي شود! خدايا از نسلشان بکاه و به جانشينان فاطمه زهرا (س) اضافه کن ! « آمين یا رب العالمين » ...
اضافات: ۲-صدای قدمهای رمضان عزیز خیلی نزدیک شده است!! سخت چشم انتظار دیدارم! ۳- اَللّهُمَّ اِن لَم تَکُن غَفَرتَ لَنا فیما مَضی مِن شَعبانَ ؛ فَاغفِرلنا فیما بَقیَ مِنهُ.![]()
پی نوشت:
پی نوشت:
پی نوشت:
مردم خدمت سلمان رسيده از او تقاضا كردند كه بر بالين جوان آمده دعايى به گوش او بخواند!
هنگامى كه سلمان نزد جوان آمد، جوان او را ديد به حال آمد و سرش را بلند كرد و گفت :
يا سلمان ! اين مردم تصور مى كنند من مرض صرع (عصبى ) دارم و به اين حال افتاده ام ، ولى چنين نيست ، من از بازار مى گذشتم ، ديدم آهنگران چكش هاى آهنين بر سندان مى كوبند، به ياد فرموده خداوند افتادم كه مى فرمايد: (و لهم مقامع من حديد) : بالاى سر اهل جهنم چكش هايى از آهن هست .
از ترس خدا عقل از سرم رفت و اين حالت به من روى داد.
سلمان به آن جوان علاقه مند شده و محبت وى در دلش جاى گرفت و او را بردار خود قرار داد.
و هميشه در كنار يكديگر بودند تا جوان مريض شد، در حال جان كندن بود، سلمان به بالين او آمد و بالاى سرش نشست .
آنگاه به ملك الموت خطاب كرد و گفت :
اى ملك الموت ! با برادرم مدارا و مهربانى كن !
از ملك الموت جواب آمد كه اى سلمان ! من نسبت به همه افراد مؤ من مهربان و رفيق هستم .
موافق یکی مخالف
از زبان صحیفه:
ک: کسالت
و : واماندگي
ت: تنهايي
این پست زیاد هم بی ارتباط با پست قبل و کامنت های شما نیست!
این فراز دعای شب آخر شعبان و اول رمضان بیش از همه به دلم نشست:
۱-خیلی حالم گرفته بود! شاید از متن پیدا باشد. خیلی وقت بود می خواستم حرف های این جنسی بزنم. روی هم تلنبارشد و نتیجه شد این....
| Design By : Night Skin |

