دوست دارم این وبلاگ را با شعر از شاعر های ایرانی آغاز کنم...
{ایزد دانا }
|
اول دفتر به نام ایزد دانا اکبر و اعظم خدای عالم و آدم از در بخشندگی و بنده نوازی قسمت خود میخورند منعم و درویش حاجت موری به علم غیب بداند جانور از نطفه میکند شکر از نی شربت نوش آفرید از مگس نحل از همگان بینیاز و بر همه مشفق پرتو نور سرادقات جلالش خود نه زبان در دهان عارف مدهوش هر که نداند سپاس نعمت امروز بارخدایا مهیمنی و مدبر ما نتوانیم حق حمد تو گفتن سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت |
|
صانع پروردگار حی توانا صورت خوب آفرید و سیرت زیبا مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا روزی خود میبرند پشه و عنقا در بن چاهی به زیر صخره صما برگتر از چوب خشک و چشمه ز خارا نخل تناور کند ز دانه خرما از همه عالم نهان و بر همه پیدا از عظمت ماورای فکرت دانا حمد و ثنا میکند که موی بر اعضا حیف خورد بر نصیب رحمت فردا وز همه عیبی مقدسی و مبرا با همه کروبیان عالم بالا ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا |
(سعدی)
{ستایش خرد}
| کنون ای خردمند وصف خرد کنون تا چه داری بیار از خرد خرد بهتر از هر چه ایزد بداد خرد رهنمای و خرد دلگشای ازو شادمانی وزویت غمیست خرد تیره و مرد روشن روان چه گفت آن خردمند مرد خرد کسی کو خرد را ندارد ز پیش هشیوار دیوانه خواند ورا ازویی به هر دو سرای ارجمند خرد چشم جانست چون بنگری نخست آفرینش خرد را شناس سه پاس تو چشم است وگوش و زبان خرد را و جان را که یارد ستود حکیما چو کس نیست گفتن چه سود تویی کردهی کردگار جهان به گفتار دانندگان راه جوی ز هر دانشی چون سخن بشنوی چو دیدار یابی به شاخ سخن |
|
بدین جایگه گفتن اندرخورد که گوش نیوشنده زو برخورد ستایش خرد را به از راه داد خرد دست گیرد به هر دو سرای وزویت فزونی وزویت کمیست نباشد همی شادمان یک زمان که دانا ز گفتار از برخورد دلش گردد از کردهی خویش ریش همان خویش بیگانه داند ورا گسسته خرد پای دارد ببند تو بیچشم شادان جهان نسپری نگهبان جانست و آن سه پاس کزین سه رسد نیک و بد بیگمان و گر من ستایم که یارد شنود ازین پس بگو کافرینش چه بود ببینی همی آشکار و نهان به گیتی بپوی و به هر کس بگوی از آموختن یک زمان نغنوی بدانی که دانش نیابد به من |
(فردوسی) |
|
{قصیده در مدح شاه شیخ ابواسحاق}
|
سپیدهدم که صبا بوی لطف جان گیردهوا ز نکهت گل در چمن تتق بنددنوای چنگ بدانسان زند صلای صبوحنکال شب که کند در قدح سیاهی مشکشه سپهر چو زرین سپر کشد در رویبه رغم زال سیه شاهباز زرین بالبه بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی استچو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوحمحیط شمس کشد سوی خویش در خوشابصبا نگر که دمادم چو رند شاهدبازز اتحاد هیولا و اختلاف صورمن اندر آن که دم کیست این مبارک دمچه حالت است که گل در سحر نماید رویچرا به صد غم و حسرت سپهر دایرهشکلضمیر دل نگشایم به کس مرا آن بهچو شمع هر که به افشای راز شد مشغولکجاست ساقی مهروی که من از سر مهرپیامی آورد از یار و در پیاش جامینوای مجلس ما چو برکشد مطربفرشتهای به حقیقت سروش عالم غیبسکندری که مقیم حریم او چون خضرجمال چهرهی اسلام شیخ ابو اسحاقگهی که بر فلک سروری عروج کندچراغ دیدهی محمود آنکه دشمن رابه اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشدعروس خاوری از شرم رای انور اوایا عظیم وقاری که هر که بندهی توسترسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتتمدام در پی طعن است بر حسود و عدوتفلک چو جلوهکنان بنگرد سمند تو را |
|
چمن ز لطف هوا نکته برجنان گیرد افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد که پیر صومعه راه در مغان گیرد در او شرار چراغ سحرگهان گیرد به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد چو لاله کاسهی نسرین و ارغوان گیرد که چون به شعشعهی مهر خاوران گیرد که تا به قبضهی شمشیر زرفشان گیرد گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد چه شعله است که در شمع آسمان گیرد مرا چو نقطهی پرگار در میان گیرد که روزگار غیور است و ناگهان گیرد بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد به شادی رخ آن یار مهربان گیرد گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد که روضهی کرمش نکته بر جنان گیرد ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد نخست پایهی خود فرق فرقدان گیرد ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد به جای خود بود ار راه قیروان گیرد ز رفع قدر کمربند توامان گیرد چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد |
| ملالتی که کشیدی سعادتی دهدتاز امتحان تو ایام را غرض آن استوگرنه پایهی عزت از آن بلندتر استمذاق جانش ز تلخی غم شود ایمنز عمر برخورد آنکس که در جمیع صفاتچو جای جنگ نبیند به جام یازد دستز لطف غیب به سختی رخ از امید متابشکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافتدر آن مقام که سیل حوادث از چپ و راستچه غم بود به همه حال کوه ثابت رااگرچه خصم تو گستاخ میرود حالیکه هر چه در حق این خاندان دولت کردزمان عمر تو پاینده باد کاین نعمت |
|
که مشتری نسق کار خود از آن گیرد که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد که روزگار بر او حرف امتحان گیرد کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد چنان رسد که امان از میان کران گیرد که موجهای چنان قلزم گران گیرد تو شاد باش که گستاخیاش چنان گیرد جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد عطیهای است که در کار انس و جان گیرد |
(حافظ) |
|
|
|
{داستان دقیقی شاعر}
| چو از دفتر این داستانها بسیجهان دل نهاده بدین داستانجوانی بیامد گشاده زبانبه شعر آرم این نامه را گفت منجوانیش را خوی بد یار بودبرو تاختن کرد ناگاه مرگبدان خوی بد جان شیرین بدادیکایک ازو بخت برگشته شدبرفت او و این نامه ناگفته ماندالهی عفو کن گناه ورا |
|
همی خواند خواننده بر هر کسی همان بخردان نیز و هم راستان سخن گفتن خوب و طبع روان ازو شادمان شد دل انجمن ابا بد همیشه به پیکار بود نهادش به سر بر یکی تیره ترگ نبد از جوانیش یک روز شاد به دست یکی بنده بر کشته شد چنان بخت بیدار او خفته ماند بیفزای در حشر جاه ورا |
(فردوسی)
{کمان سخت که داد آن لطیف بازو را}
| |
| کمان سخت که داد آن لطیف بازو راهزار صید دلت پیش تیر بازآیدتو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجیدیار هند و اقالیم ترک بسپارندمغان که خدمت بت میکنند در فرخارحصار قلعه باغی به منجنیق مدهمرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمرلبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشمبهای روی تو بازار ماه و خور بشکستبه رنج بردن بیهوده گنج نتوان بردبه عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی |
|
که تیر غمزه تمامست صید آهو رابدین صفت که تو داری کمان ابرو راکه روز معرکه بر خود زره کنی مو راچو چشم ترک تو بینند و زلف هندو راندیدهاند مگر دلبران بت رو رابه بام قصر برافکن کمند گیسو راچنان اسیر گرفتی که باز تیهو راسخن بگفتی و قیمت برفت لولو راچنان که معجز موسی طلسم جادو راکه بخت راست فضیلت نه زور بازو راکه احتمال کند خوی زشت نیکو را |
(سعدی)
{ضحاک}
| چو ضحاک شد بر جهان شهریارسراسر زمانه بدو گشت بازنهان گشت کردار فرزانگانهنر خوار شد جادویی ارجمندشده بر بدی دست دیوان درازدو پاکیزه از خانهی جمشیدکه جمشید را هر دو دختر بدندز پوشیدهرویان یکی شهرنازبه ایوان ضحاک بردندشانبپروردشان از ره جادوییندانست جز کژی آموختنچنان بد که هر شب دو مرد جوانخورشگر ببردی به ایوان شاهبکشتی و مغزش بپرداختیدو پاکیزه از گوهر پادشایکی نام ارمایل پاکدینچنان بد که بودند روزی به همز بیدادگر شاه و ز لشکرشیکی گفت ما را به خوالیگریوزان پس یکی چارهای ساختنمگر زین دو تن را که ریزند خونبرفتند و خوالیگری ساختندخورش خانهی پادشاه جهانچو آمد به هنگام خون ریختنازان روز بانان مردمکشانزنان پیش خوالیگران تاختندپر از درد خوالیگران را جگرهمی بنگرید این بدان آن بدیناز آن دو یکی را بپرداختندبرون کرد مغز سر گوسفند |
|
برو سالیان انجمن شد هزاربرآمد برین روزگار درازپراگنده شد کام دیوانگاننهان راستی آشکارا گزندبه نیکی نرفتی سخن جز به رازبرون آوریدند لرزان چو بیدسر بانوان را چو افسر بدنددگر پاکدامن به نام ارنوازبران اژدهافشن سپردندشانبیاموختشان کژی و بدخوییجز از کشتن و غارت و سوختنچه کهتر چه از تخمهی پهلوانهمی ساختی راه درمان شاهمران اژدها را خورش ساختیدو مرد گرانمایه و پارسادگر نام گرمایل پیشبینسخن رفت هر گونه از بیش و کموزان رسمهای بد اندر خورشبباید بر شاه رفت آوریز هر گونه اندیشه انداختنیکی را توان آوریدن برونخورشها و اندازه بشناختندگرفت آن دو بیدار دل در نهانبه شیرین روان اندر آویختنگرفته دو مرد جوان راکشانز بالا به روی اندر انداختندپر از خون دو دیده پر از کینه سرز کردار بیداد شاه زمینجزین چارهای نیز نشناختندبیامیخت با مغز آن ارجمند |
{فردوسی}
|
|